مسيحاي شب
دوباره شب شـد و كعبـه دوان دوان مي رفت
كجــا به اين عجــله او نفـس زنـــان مي رفت
چــقـدر آيه انفـــاق روي دوشـــــــش هست
اگر چه اين همه با كيسه هاي نان مي رفت
شبيه كــــودكي خـويـش گـريه هـا مي كرد
در آن شبـي كــه به يـار ي بيـوگـان مي رفت
همه به ســاعـــت هر شـــب نگاه مي كردند
ســر قــــرار مسيحـــاي مهـــــربان مي رفت
ولـــي دوبـــاره نديدند مـــــــرد شبــــــهـــا را
و باز مثـل هميشــــــه كه بي نشان مي رفت
دوباره سيــر شـــدند و به خـــواب خوش رفتند
ولي به گـــريه دوبــــاره اميــرمــــان مي رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 13:37  توسط نوازني از كرج
|